العلامة المجلسي

222

حياة القلوب ( فارسي )

چون آن حضرت نزديك رسيد ودانست كه محمد است وبسوى خانهء أو مىآيد پاى برهنه بر سر راه آن حضرت دويد وپاى مباركش را بوسيد وحضرت أو را بشارتها داد . خديجة گفت : اى بزرگوار ! ميسره چرا در ركاب تو نيست ؟ فرمود كه : از عقب مىآيد . خديجة گفت : اى سيد حرم وبطحا ! برگرد وبا ميسره بيا ؛ ومقصود خديجة آن بود كه بار ديگر آنچه ديده بود به عين اليقين مشاهده نمايد . چون آن جناب برگشت سحاب نيز برگشت وباز در مراجعت با حضرت معاودت نمود ويقين خديجة به جلالت آن حضرت زيادة شد ، وچون ميسره داخل شد گفت : اى خاتون ! در اين سفر چندان غرايب أحوال از آن معدن فضل وكمال مشاهده كرده‌ام كه در چندين سال بيان نمىتوانم نمود ، هر طعام اندكى كه نزد أو حاضر كردم ودست مبارك خود را بر آن گذاشت گروه بسيار از آن سير شدند وطعام كم نشد ، وهرگاه هوا گرم شد دو ملك أو را سايه كردند ، وبه هر درخت وسنگى كه گذشت بر أو به رسالت سلام كردند ؛ وقصهء رهبانان وغير آنها را بيان كرد ، پس خديجة براي مزيد اطمينان طبقى از رطب براي آن كريم النسب طلبيد وجمعى از مردان را طلب نمود وبا آن حضرت شريك گردانيد وهمه سير شدند واز رطب چيزى كم نشد ، پس ميسره وفرزندانش را آزاد گردانيد براي آن بشارت وده هزار درهم به أو عطا فرمود وگفت : يا محمد ! برو وعمّت أبو طالب را بگو كه مرا از عمّ من عمرو بن أسد خواستگارى نمايد براي تو ؛ وبه نزد عمّ خود فرستاد كه : مرا به محمد تزويج نما « 1 » - وبعضي گفته‌اند كه از پدرش خويلد بن أسد خواستگارى كردند « 2 » ، واشهر آن است كه در آن وقت خويلد فوت شده بود واز عمش خواستگارى كردند « 3 » - ودر آن وقت از عمر شريف آن حضرت بيست وپنج سال گذشته واز عمر خديجة چهل سال گذشته بود - ومروى است كه در آن وقت عمر خديجة بيست وهشت سال بود -

--> ( 1 ) . رجوع شود به خرايج 1 / 139 - 140 ومناقب ابن شهرآشوب 1 / 67 والعدد القوية 142 - 143 . ( 2 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 68 - 69 ؛ الأنوار 314 ؛ العدد القوية 143 . ( 3 ) . رجوع شود به كشف الغمة 2 / 135 وتاريخ طبري 1 / 522 .